خرید بک لینک
دیروز خیلی بی خبر رفتم ملاقات دکترطبق معمول 9 صبح در آبدارخانه دانشکده در حال خوش و بش با همکاران و لیوان چای بدست توی راهرو منو دید و شوکه شدحدود 20 دقیقه ای صحبت کردیم و تا توان داشت درون منو خالی کردچشم گفتم به همه وعده های سر خرمنش و قدم زدم تا محوطه دانشکدهمات و مبهوت رسیدم کوی مسکونی و یک ساعتی توی هوای آفتابی نشستم و باد به صورتم خوردناهار مثل زهرماری بود که فقط از گلوم قورت میدادمتمام عصر بدون استراحت با خستگی و روحیه ضعیف نشستم پای کاردیشب مدیتیشن کردم یکمی ذهنم آروم بشه اما تمام شب کابوس دیدم" گاهی بعضی ناراحتی ها که قرارم نیست پایدار باشه جوری تورو میبره توی ذهن ناخودآگاهت که بفهمی تو از خیلی چیزا قبلا ناراحت شدی و با اینکه بهش فکر نمیکنی اما درونت اونا رو کتگوری کرده و همچین موقع هایی یادت میاره که این پیشامد که از قبلیا ناگوارتر نیست"اصلا نمیدونستم وقایعی که خیلی از اتفاق افتادنش ناراحت شدم و یا از بس بار منفی داشت خوشحال بودم که رخ ندادن رو با تمام روح خودآگاهم در خواب تجربه کنم...... انگار واقعی بود خیلی واقعیخداروشکر واسه اینکه همه چی از اینکه هست میتونست بدتر هم باشه........ + نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت توسط زنبور کوچولو

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 16:37

امروز اولین همکلاسی مون دفاع کرد و باعث شد هر پنج تا دور هم جمع بشیم و ساعاتی رو با احساسات مختلف استرس، شادی، ذوق، حرص باهم بگذرونیم

همه چیز عالی بود و من امروز فهمیدم اوضاع مقاله هام و استادم نسبت به بقیه چندان تفاوتی نداره و همگی دچار درد مشترک استاد بیخیال و انتظار توام با استرس هستیم

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت توسط زنبور کوچولو

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 16:37

توی هفته ای که گذشت میتونم بگم که در پایین ترین فرکانس انسانی قرار داشتم اما با تکرار این جمله که "اگر به هر دلیلی نمیتونی ولی انجامش بده" با هر نتونستنی بود حدود 50 تا مقاله خوندم و 5 تاشو دیشب به دکتر ایمیل زدم و گفتم باید راجع به این ایده ها حضوری باهاتون صحبت کنم اما نگفتم کی!امروز با کمااااال ناامیدی طبق مدل خودم یهویی رفتم اتاقش. ساعت 9.30 درب اتاقش نیم باز بود و با کله توی مانتیتور داشت به کاراش میرسید در زدم و یه پامو گذاشتم لای در و گفتم دکتر صبح بخیر اجازه هست؟ و اون طبق معمول لبخندی زد و گفت بله بفرمایید اما بشین تا کارمو تموم کنم! و چاییمو بخورم تا سرد نشده!!! گفتم چشم کاراش تموم شد لیوانشو برداشت و چند قلوپی خورد و راجع به اخبار ناگوار این روزا گفت... گفت تو هم باید همینقدر در حمله و دفاع سمج باشی حتی اگه چیزی دستت نیست تند تند مقاله بنویس و شلیک کن اونم نه تک تیراندازی بلکه مسلسلی ... بالاخره یکیش میگیره و تو فرداش دفاع کن... گفت برای خودت خط پایانی زمانبندی نکن اینجوری اگه تا اون زمان نتیجه نگیری روحیه ات افت میکنه و گفت اینجا بمون و بیا دانشکده تا روحیه پویایی و پیشرفت داشته باشی...همه حرفاش قشنگ و درست بود برعکس هفته قبل که منو تا مرز ترک تحصیل برد این هفته انرژی تزریق کرد...گفت خب در خدمتم... ایمیلتو دیدم اما باز نکردم (تو دلم گفتم اومدم که هلش بدم بازش کنی وگرنه میدونم واست مهم نی :( )از 5 تا مقاله 3 تا ایده درست کردیم و گفتم من اینو مینویسم و همینجا ازتون اوکی رو میگیرم و بعد میرم خونه گفت باشه...میدونی چیه... دکتر خیلی ادم خوب و با اخلاقیه و حتی استاد با حوصله و خوش صحبتیه اما حال ادامه دادن نداره !!!من همین عصر اولین مقاله رو استارت زدم و میخوام فورس م

برچسب: نویسنده: کیان رجبی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 16:37

صفحه بندی